جانی کوچولو دیگه بزرگ شده و در یک شرکت مشغول به کار بود . از قضا در همون شرکت خانم جوانی هم همکارش بود و گلوی جانی کوچولو
پیشش گیر کرده بود ، واسه همین خودش رو به آب و آتیش میزد که یه جورایی اون خانومه بهش راه بده ، اما هر چقدر میرفت تو نخش ، همش جواب رد ازش میگرفت.
روزی از روزها دیگه صبرش تموم شد و دل به دریا زدو رفت سراغ خانمه و گفت :
"حتی اگه شده واسه یه دقیقه بزار با هم باشیم؟! "
خانم با عصبانیت سرش داد زد : "احمق خجالت بکش ، من دوست پسر دارم "
اما جانی کوچولو از رو نرفت که نرفت . یهو یه پیشنهاد عجیب به خانم داد : "ببین هزار دلار میندازم کف اتاق ، تا خم شی و اونو برداری ، من کارم رو ..."
از این پیشنهاد خانمه به فکر فرو رفت و گفت : " نمیتونم جوابتو بدم ، میخوام با دوست پسرم مشورت کنم ."
رفت و جریان رو با معشوقش در میون گذاشت . دوست پسرش گفت : عجب احمقیه ، برو بهش بگو موافقم اگه دو هزار دلار بندازی کف زمین ، اما حواست باشه
عین جن پولو بردار تا نتونه کاری ...."
خانمه به نزد جانی کوچولو برگشت و دوست پسر خانمه بیرون اتاق منتظر بازگشت معشوقه اش شد ; یک دقیقه ، دو دقیقه ، ده دقیقه ، نیم ساعت ...تقریبآ
بعد از یک ساعت در اتاق باز شد و خانمه اومد بیرون .
دوست پسره با تعجب پرسید : " مگه چی شده بود ؟ چرا انقدر طول کشید ؟"
خانمه جواب داد : " ناکس همش سکه بود !"
لینک ثابت
بازدید : 758
امتیاز : |
|
نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر
مجموع امتیاز : 0 |
|